روزی که دروازه های فضا بر روی انسان گشوده شد!

کامیون باربری روباز از دروازه گذشت در حالی جلوی کلبه های چوبی محصور در سیم های خاردار ایستاد که از شدت بوران و برف ، چشم چشم را نمی دید. پشت کامیون لایه ای از برف روی محموله ناصاف و بیقواره را گرفته بود. به مجرد ایستادن، فریاد چند سرباز و فرمانده شان فضا را پر کرد: یالا… یالا همه پایین. محموله بیقواره پشت کامیون که گویی کیسه های سیب زمینی بودند با فریاد سرباز ها به حرکت درآمدند و تازه مشخص شد آنها آدم هایی هستند که به هم تکیه داده اند تا از سرما و برف در امان بمانند. یکی یکی پایین پریدند با لباس های خاکستری کهنه و پاره و بعد به دستور فرمانده سرباز ها ، کنار کامیون صف کشیدند.

راننده کامیون اصلا پیاده نشد اما گروهبانی که در جلو نشسته بود از ماشین پایین آمد و  به فرمانده گفت: دوازه نفرند. رسید هم لازم نیست. یکی هم توی راه مرد که مرده اش همان بالا است ببرید دفنش کنید.

فرمانده بدون این که نگاهی به او بیندازد گفت: صبر کن یک نفر را باید ببری ماگادان.

گروهبان پرسید: وضع ماشین چندان خوب نیست اگر وسط راه خراب شد چکارش کنم؟

فرمانده جواب داد: چه می دانم ولش کن وسط بیابان. بعد هم گزارش بده مرده. کسی برای این ها از ما بازجویی نمی کند. بالاخره یا اینجا یا توی جنگل می میرند.

بعد رو کرد به مردان ژنده پوش و ادامه داد: به اینجا می گویند شاراگا ما مشکلات زیادی داریم. فکر نکنید چون مثلا دانشمند بودید امتیاز دارید.  اینجا قوانین سخت، غذای کم ، آب و هوای نامساعد است و شانس زنده ماندن در حداقل. کسی که به اینجا پا بگذارد شانسی برای بازگشت نخواهد داشت. چه محکوم به 5 سال باشد و چه 10 سال، حبس ابد است هیچ  راه نجاتی متصور نیست به غیر از دستورات از «مسکو» . این مردک خیلی شانس داشته که مسکو او را برای بازجویی احضار کرده. امروز با ماشینی که شما آمدید باید برود ماگادان و بعد با کشتی خواهد رفت مسکو. البته اگر زنده به ماگادان برسد…

این مقدمه مقاله ای است که درباره آغاز عصر فضا و پرتاب اسپوتنیک-ا برای ماهنامه نجوم نوشته ام. دوستان علاقمند به فضانوردی می توانند بقیه آن را در این ماهنامه مطالعه کنند.

دیدگاهتان را بنویسید